Back Again!

درود! من دوباره برگشتم به بلاگیکس، بعد از حدود یک ماه و نیم دوری!! این وسط مسطا کلی اتفاقای جالب و عجیب برام افتاد که مجالی باشه حتما براتون مینویسم.

 

DE AKHE!

خیلی دارم فشار میخورم... یک سال و نیم پیش یه پروژه طراحی کاتالوگ شروع کردیم با کارفرما. بعد از اینکه همه صفحات رو تحویل دادم و کار تقریبا تموم شد، پروژه رو نیمه‌کاره و بدون تعیین تکلیف رها کردن و به من هیچی از وضعیتش نگفتن. منم طبیعتا پیگیر شدم و بعد از مدتی همه فایلارو بردم بایگانی کردم. حالا بعد از یکسال و نیم ازم خواسته شده روی تمامی صفحات همون کاتالوگ اصلاحیه پیاده کنم. روی تک به تکشون! 

د آخه سیستم من که انباری نیست جنابان عزیز! نهایتا هر فایل رو یکسال نگه‌داری میکنم روی سیستم یا هاردم. بعدش مجبورم برای جلوگیری از افت عملکرد و خلوت شدن پوشه‌ها فایلای قدیمی رو پاک کنم. حالا شانس آوردیم این وسط من سیستم و هارد رو خالی نکردم و همچنان به اصل فایلها دسترسی داشتم که بتونم کار رو دربیارم.

بدمصب انجام این کار هم خودش خیلی طاقت‌فرسا و دوست‌نداشتنیه. وگرنه کلش رو تو 2 ساعت جمع می‌کردم... 

A Month with You!

خوشحال و مفتخرم که اعلام کنم امروز یک ماه از ورود من به بلاگیکس و حضور در میان شما بلاگ‌نویسان محترم و عزیز میگذره. توی این یک‌ماه مطالب فراوان و مفیدی از بلاگ‌هاتون خوندم و همچنین مطالب به‌نسبت زیادی هم با شما به‌اشتراک گذاشتم. 

امیدوارم در ادامه مسیر، همچنان که ما کاربران بلاگیکس مینویسیم و میخونیم، تیم توسعه و پشتیبانی هم در صدد پیدا کردن ایرادات فنی و ظاهری برنامه و برطرف کردن اونها باشن تا فضای اینجا روز به‌روز بهتر و فعال‌تر بشه. 

My beloved pet

تنها دلیلی که حاضرم بخاطرش اینهمه راه رو هر هفته از خونه خودم تا خونه والدین بکوبم و بیام، فقط و فقط دستپخت مادر و پت پشمالو و گردالوی نازمه. در غیر این‌صورت هیچ‌چیز اینجا برام قابل تحمل نیست، بخصوص که هیچ ابزار سرگرمی یا هیچ محیط کار یا تفریح بخصوصی هم این اطراف وجود نداره. البته از حق نگذریم طبیعتش واقعا معرکه‌ست، اما خب من طبیعت رو هم ترجیح میدم با دوستانم بگردم و تنهایی زیاد بهم نمیچسبه.

Being Iranian

دارم به وضعیتی که دچارش هستیم نگاه میکنم. اقتصاد فروپاشیده، تورم وحشتناک و قیمت‌های نجومی و اقلام و کالاهایی که خریدشون داره تبدیل به آرزو و رویا میشه. مواد غذایی گرون و بی‌کیفیت، خرید کالابرگی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای(اونم فقط کالاهای اساسی زندگی مثل گوشت و تخم‌مرغ)... فروشگاه‌های پوشاک و مد همه خالی از خریدار، موبایل و کامپیوتر و... هم که کلا تو خواب باید ببینیم.

از اونطرف شرایط نه جنگ نه صلح دهنمونو صاف کرده. جو حاکم بر همه شهرها امنیتی و ایست‌ها و گشت‌های بازرسی راه به راه برقررارن و دنبال زیربغل مار میگردن تو صندوق ماشین من. 

وارد 73امین روز قطع سراسری اینترنت شدیم و شاهد هیچ حرکتی از سوی هیچ فرد یا نهادی در جهت تلاش برای برقراری دوباره دسترسی مردم به اینترنت نیستیم و انگار کل دنیا فراموش کرده که کشوری به نام ایران و مردمانی که ایرانی خوانده میشن وجود داره. انگار این خفقان و ساکت کردن اجباری مردم ایران نه تنها براشون بی‌اهمیت نیست، بلکه به‌نفعشون هم هست. وگرنه این مدل سکوت اختیار کردن و هیچ‌کاری نکردن در قبال این سانسور و قطع وحشتناک خیلی نوبره.

کاری ندارم. داشتم در کل به این چندتا فاکتور که امروزه دلایل اصلی احساس فلاکت و سردرگمی مردم هست نگاه می‌کردم و همزمان فاکتورها و علل متعدد دیگری هم تو ذهنم میومد که همشون باعث ایجاد حس سرخوردگی و عدم ارزشمندی در مردم میشه. از همین دلایلی که گفتم بگیرید تا چیزای دیگه...

نمیخوام و نمیتونم درست و کامل‌تر از این بنویسم. ولی حس میکنم به عنوان یک ایرانی هیچ ارزش و ارجی در جهان ندارم و ای‌کاش من هم همزمان و همراه با دوستانم برای داشتن یک زندگی آبرومندانه و شریف‌تر مهاجرت میکردم. هرچند تا جایی که متوجه شدم اون عزیزان دور از وطن هم احساس ارزشمندی نمیکنن و مثل ماهایی که در این جغرافیا گرفتار شدیم درگیر هزار استرس، ناراحتی و نگرانی هستند که باعث میشه مثل ما حس خوبی به روزگار و جهان نداشته باشن..

این خیلی ناراحت‌کننده و دلسردکننده‌ست. درسته، اما باید امیدوار بود. بالاخره یه روزی تایم خوشی و سرافرازی ما هم میرسه.

IDKW

یکی دو روزه هرچی میخوام بنویسم رو پاک میکنم. اینطوریم که حتما باید اون چیزی که می‌نویسم از منظر ادبی و بار علمی یه حداقلی رو به خواننده‌های بلاگ ارائه کنه. واسه همین تقریبا هرچی که قصد نوشتنش رو دارم رو پاک میکنم و به‌کل از ذهنم میندازم بیرون، و این برخلاف روزمره‌نویسیی که قصدش رو داشتمه. انگار دارم ناخودآگاه یه‌طور دیگه‌ای با خودم و مطالبی که قرار بود اینجا بذارم تعامل می‌کنم. نمیدونم چرا!؟ خیلی عجیبه.

Weird

از یک سال پیش که این میز کامپیوتر رو گرفتم کیبوردم رو روی سح اصلی میز و بالاتر از تراز دسته صندلی و مچ دستام گذاشته بودم، و به اون مدل تایپ کردن و کار با ماوس و کیبورد عادت داشتم. امروز تصمیم گرفتم این جاکیبورد کشویی میز رو نصب کنم و کیبورد رو داخل اون قرار بدم. الان با اینکه سطحش استاندارد و اصولی شده، اما تایپ کردن و استفاده ازش برام غیرعادی و عجیبه. از اونجایی که دکمه‌ها پایین‌تر رفتن، مجبورم تا زمانی که بهش عادت می‌کنم موقع تایپ دوباره مثل نوب‌ها به صفحه کلیدها نگاه کنم که تایپم غلط نشه..

Life could be a dream

حقیقتا زیباست! 

نشستم رو نیمکت تو پارک، دوچرخه رو تکیه دادم به جدول کنار باغچه، یه پدر با پسر بچه‌اش دارن با گوشی بازی میکنن و نوبتی مراحل رو رد میکنن، اونطرف یه دختربچه که یه گل زرد از باغچه برداشته و زده تو موهاش داره دنبال یه پروانه سفید کوچولو میدوعه، ۶تا پیرمرد با واکر و عصا و صندلی دورهم یجا جمع شدن و حرف میزنن، مردی که از پشت سرم رد میشه داره از نون سنگک تازه و داغی که تو دستشه میخوره و قدم میزنه، یه خانمی اونطرف رو نیمکت نشسته داره به آرایشش رسیدگی میکنه...

جریان داره‌ها! خیلی سنگینه، اما به‌شکل عجیبی هنوز یسری جزئیات جالب و قشنگش حفظ شده و هرروز تکرار میشه.

Battery 20%

آقا بنا به دلایلی مجبور شدم سر ظهر از خونه بیام بیرون. چرخ رو برداشتم که بیام سمت قهوه‌فروشی که این یکی دوساعت رو اینجا سر کنم و باز دوباره برگردم خونه.

حالا که دارم این پست رو می‌نویسم اما می‌بینم که گوشیم کلا ۲۰درصد شارژ داره و اگه دیتا رو روشن بذارم خیلی زود باتریش ته میکشه و میمونم بی‌گوشی وسط خیابون.

امیدوارم عمو تو مغازه شارژر داشته باشه، برای مدتی که اونجا مزاحمش میشم بتونم ازش قرض بگیرم و باهاش گوشیمو شارژ کنم یه‌ذره.

 

Feeling regret

دیشب یه پست خوب گذاشتم که تو مدت‌زمان کوتاهی بازخوردهای زیادی گرفت و همینطوری داشت به امتیازاتم اضافه می‌کرد.

هیچی؛ یه ایراد املایی داشت، میخواستم از تو داشبورد برم و فقط اون رو برطرف کنم، اما متوجه نشدم و کلا پست رو پاک کردم! حالا از اونهمه امتیازی که از دست دادم ناراحت و پشیمانم.

edit explore dashboard