واقعا متوجه منظور اینا نمیشم. گیتهاب رو که تازه دوهفته بود دسترسی بهش برقرار شده بود دوباره قطع کردن و الان کلی آدم باز موندن بلاتکلیف... هعییی.
از قدیم گفتن: ک..ی که خوارش میکنه، خودش سفارش میکنه.
A draft
واقعا متوجه منظور اینا نمیشم. گیتهاب رو که تازه دوهفته بود دسترسی بهش برقرار شده بود دوباره قطع کردن و الان کلی آدم باز موندن بلاتکلیف... هعییی.
از قدیم گفتن: ک..ی که خوارش میکنه، خودش سفارش میکنه.
خیلی دارم فشار میخورم... یک سال و نیم پیش یه پروژه طراحی کاتالوگ شروع کردیم با کارفرما. بعد از اینکه همه صفحات رو تحویل دادم و کار تقریبا تموم شد، پروژه رو نیمهکاره و بدون تعیین تکلیف رها کردن و به من هیچی از وضعیتش نگفتن. منم طبیعتا پیگیر شدم و بعد از مدتی همه فایلارو بردم بایگانی کردم. حالا بعد از یکسال و نیم ازم خواسته شده روی تمامی صفحات همون کاتالوگ اصلاحیه پیاده کنم. روی تک به تکشون!
د آخه سیستم من که انباری نیست جنابان عزیز! نهایتا هر فایل رو یکسال نگهداری میکنم روی سیستم یا هاردم. بعدش مجبورم برای جلوگیری از افت عملکرد و خلوت شدن پوشهها فایلای قدیمی رو پاک کنم. حالا شانس آوردیم این وسط من سیستم و هارد رو خالی نکردم و همچنان به اصل فایلها دسترسی داشتم که بتونم کار رو دربیارم.
بدمصب انجام این کار هم خودش خیلی طاقتفرسا و دوستنداشتنیه. وگرنه کلش رو تو 2 ساعت جمع میکردم...
خوشحال و مفتخرم که اعلام کنم امروز یک ماه از ورود من به بلاگیکس و حضور در میان شما بلاگنویسان محترم و عزیز میگذره. توی این یکماه مطالب فراوان و مفیدی از بلاگهاتون خوندم و همچنین مطالب بهنسبت زیادی هم با شما بهاشتراک گذاشتم.
امیدوارم در ادامه مسیر، همچنان که ما کاربران بلاگیکس مینویسیم و میخونیم، تیم توسعه و پشتیبانی هم در صدد پیدا کردن ایرادات فنی و ظاهری برنامه و برطرف کردن اونها باشن تا فضای اینجا روز بهروز بهتر و فعالتر بشه.
تنها دلیلی که حاضرم بخاطرش اینهمه راه رو هر هفته از خونه خودم تا خونه والدین بکوبم و بیام، فقط و فقط دستپخت مادر و پت پشمالو و گردالوی نازمه. در غیر اینصورت هیچچیز اینجا برام قابل تحمل نیست، بخصوص که هیچ ابزار سرگرمی یا هیچ محیط کار یا تفریح بخصوصی هم این اطراف وجود نداره. البته از حق نگذریم طبیعتش واقعا معرکهست، اما خب من طبیعت رو هم ترجیح میدم با دوستانم بگردم و تنهایی زیاد بهم نمیچسبه.
دارم به وضعیتی که دچارش هستیم نگاه میکنم. اقتصاد فروپاشیده، تورم وحشتناک و قیمتهای نجومی و اقلام و کالاهایی که خریدشون داره تبدیل به آرزو و رویا میشه. مواد غذایی گرون و بیکیفیت، خرید کالابرگی از فروشگاههای زنجیرهای(اونم فقط کالاهای اساسی زندگی مثل گوشت و تخممرغ)... فروشگاههای پوشاک و مد همه خالی از خریدار، موبایل و کامپیوتر و... هم که کلا تو خواب باید ببینیم.
از اونطرف شرایط نه جنگ نه صلح دهنمونو صاف کرده. جو حاکم بر همه شهرها امنیتی و ایستها و گشتهای بازرسی راه به راه برقررارن و دنبال زیربغل مار میگردن تو صندوق ماشین من.
وارد 73امین روز قطع سراسری اینترنت شدیم و شاهد هیچ حرکتی از سوی هیچ فرد یا نهادی در جهت تلاش برای برقراری دوباره دسترسی مردم به اینترنت نیستیم و انگار کل دنیا فراموش کرده که کشوری به نام ایران و مردمانی که ایرانی خوانده میشن وجود داره. انگار این خفقان و ساکت کردن اجباری مردم ایران نه تنها براشون بیاهمیت نیست، بلکه بهنفعشون هم هست. وگرنه این مدل سکوت اختیار کردن و هیچکاری نکردن در قبال این سانسور و قطع وحشتناک خیلی نوبره.
کاری ندارم. داشتم در کل به این چندتا فاکتور که امروزه دلایل اصلی احساس فلاکت و سردرگمی مردم هست نگاه میکردم و همزمان فاکتورها و علل متعدد دیگری هم تو ذهنم میومد که همشون باعث ایجاد حس سرخوردگی و عدم ارزشمندی در مردم میشه. از همین دلایلی که گفتم بگیرید تا چیزای دیگه...
نمیخوام و نمیتونم درست و کاملتر از این بنویسم. ولی حس میکنم به عنوان یک ایرانی هیچ ارزش و ارجی در جهان ندارم و ایکاش من هم همزمان و همراه با دوستانم برای داشتن یک زندگی آبرومندانه و شریفتر مهاجرت میکردم. هرچند تا جایی که متوجه شدم اون عزیزان دور از وطن هم احساس ارزشمندی نمیکنن و مثل ماهایی که در این جغرافیا گرفتار شدیم درگیر هزار استرس، ناراحتی و نگرانی هستند که باعث میشه مثل ما حس خوبی به روزگار و جهان نداشته باشن..
این خیلی ناراحتکننده و دلسردکنندهست. درسته، اما باید امیدوار بود. بالاخره یه روزی تایم خوشی و سرافرازی ما هم میرسه.
چقدر عجیب! من تو این مدت که تو بلاگیکس مینویسم، تا الان انگار گذر زمان از دستم در رفته بود، و فکر میکردم بیشتر از یک ماهه که اینجام. درحالی که امروز وقتی بعد از عبور از 4مرحله غیرضروری و چرند تونستم بالاخره به پروفایل شخصیم سر بزنم، متوجه شدم تازه 3 هفته شده که بلاگیکس رو دارم و توش بلاگنویسی میکنم! چقدر عجیب پسر..
یکی دو روزه هرچی میخوام بنویسم رو پاک میکنم. اینطوریم که حتما باید اون چیزی که مینویسم از منظر ادبی و بار علمی یه حداقلی رو به خوانندههای بلاگ ارائه کنه. واسه همین تقریبا هرچی که قصد نوشتنش رو دارم رو پاک میکنم و بهکل از ذهنم میندازم بیرون، و این برخلاف روزمرهنویسیی که قصدش رو داشتمه. انگار دارم ناخودآگاه یهطور دیگهای با خودم و مطالبی که قرار بود اینجا بذارم تعامل میکنم. نمیدونم چرا!؟ خیلی عجیبه.
40 دقیقه تمام منتظرم تا صفحه Gmail کامل لود شه برم ببینم ایمیلی که از فلانجا برام اومده توش چی نوشته! 40 دقیقه تو یک جامعه بروز و آزاد خیلی زمان زیادیه. شاید واسه اونایی که تو قطعی نت مارو تشویق به رها کردن ابزارهای آنلاین و رو آوردن به انجام کارهای یدی و سنتی میکنن زیاد نباشه، ولی واقعا تو 40 دقیقه در سایر نقاط این کره خاکی خیلی کارها میشه کرد. خیلی کارها...
یعنی داریم دیوااانه میشم!!! این بیشرفا دارن همین اینترنت تخمی داخلی رو هم بشدت دستکاری میکنن. همش قطع و وصلی داره، سرعتش خیییلی پایینتر از بدترین حالتیه که تو بمبارانها داشت. و بنظرم اینا یه معنی داره؛ اونم اینکه میخوان با ایجاد این مدل دردسرا تو بستر نت ملی، مردم رو مجبور به خرید اینترنت پرو کنن! چون تا الان نتونستن بازارشونو گرم کنن و پول زور از مردم بگیرن؛ پس بنابرین جا داره تا از این کلک کثیف که انتهای بیشرف بودنه استفاده کنن، و بنظرم دارن همینکارم میکنن...
دیروز پیامک دادن که بهعلت تعمیرات در خطوط لوله آب شهر ممکنه فشار آب برخی مناطق کاهش داشته باشه، و از صبوری و همکاری شما همشهریان محترم سپاسگزاریم و یه همچین چیزی... دیروز حالا یذره افت فشار رو شاهد بودیم، اما امروز عملا آب قطع شده و حتی دستبهآب هم نمیشه رفت انقدر که فشار آب پایینه! این لامصبم دیگه مثل اینترنت نیست که بابت هرگیگ یه پول زوری بدی تا دسترسیت اوکی بشه. فقط باید صبر کنیم تا وضعیتش برگرده به حالت قبل که بتونیم به امورات روزمرهمون برسیم...
از یک سال پیش که این میز کامپیوتر رو گرفتم کیبوردم رو روی سح اصلی میز و بالاتر از تراز دسته صندلی و مچ دستام گذاشته بودم، و به اون مدل تایپ کردن و کار با ماوس و کیبورد عادت داشتم. امروز تصمیم گرفتم این جاکیبورد کشویی میز رو نصب کنم و کیبورد رو داخل اون قرار بدم. الان با اینکه سطحش استاندارد و اصولی شده، اما تایپ کردن و استفاده ازش برام غیرعادی و عجیبه. از اونجایی که دکمهها پایینتر رفتن، مجبورم تا زمانی که بهش عادت میکنم موقع تایپ دوباره مثل نوبها به صفحه کلیدها نگاه کنم که تایپم غلط نشه..
حقیقتا زیباست!
نشستم رو نیمکت تو پارک، دوچرخه رو تکیه دادم به جدول کنار باغچه، یه پدر با پسر بچهاش دارن با گوشی بازی میکنن و نوبتی مراحل رو رد میکنن، اونطرف یه دختربچه که یه گل زرد از باغچه برداشته و زده تو موهاش داره دنبال یه پروانه سفید کوچولو میدوعه، ۶تا پیرمرد با واکر و عصا و صندلی دورهم یجا جمع شدن و حرف میزنن، مردی که از پشت سرم رد میشه داره از نون سنگک تازه و داغی که تو دستشه میخوره و قدم میزنه، یه خانمی اونطرف رو نیمکت نشسته داره به آرایشش رسیدگی میکنه...
جریان دارهها! خیلی سنگینه، اما بهشکل عجیبی هنوز یسری جزئیات جالب و قشنگش حفظ شده و هرروز تکرار میشه.
آقا بنا به دلایلی مجبور شدم سر ظهر از خونه بیام بیرون. چرخ رو برداشتم که بیام سمت قهوهفروشی که این یکی دوساعت رو اینجا سر کنم و باز دوباره برگردم خونه.
حالا که دارم این پست رو مینویسم اما میبینم که گوشیم کلا ۲۰درصد شارژ داره و اگه دیتا رو روشن بذارم خیلی زود باتریش ته میکشه و میمونم بیگوشی وسط خیابون.
امیدوارم عمو تو مغازه شارژر داشته باشه، برای مدتی که اونجا مزاحمش میشم بتونم ازش قرض بگیرم و باهاش گوشیمو شارژ کنم یهذره.
دیشب یه پست خوب گذاشتم که تو مدتزمان کوتاهی بازخوردهای زیادی گرفت و همینطوری داشت به امتیازاتم اضافه میکرد.
هیچی؛ یه ایراد املایی داشت، میخواستم از تو داشبورد برم و فقط اون رو برطرف کنم، اما متوجه نشدم و کلا پست رو پاک کردم! حالا از اونهمه امتیازی که از دست دادم ناراحت و پشیمانم.
تماشای سریال یوفوریا (سرخوشی) رو فکر کنم دوسال پیش به پیشنهاد عزیزی شروع کردم. اولش یک گارد شدیدی نسبت بهش داشتم. چون من که اصولا آدم سریال ببینی نیستم، با چیزایی که در مورد فضای "تینیجری" و محوریت موضوع سریال، یعنی دراگ، س.کس، حال خرابی نوجوانان امریکایی و... ازش شنیده بودم، تو ذهنم تصویر خیلی مستهجن و دست پایینی ازش ساخته بودم. اینطوری بودم که هرکسی که میشینه و این سریالهای سطحی و چرند با موضوعات عموما ضعیف رو دنبال میکنه حتما آدم کمسواد و جوگیریه که فقط برای جا نموندن از ترند روز و محتوای Main stream اونارو دنبال میکنه...
وقتی تماشای سریال رو شروع کردم جالبه که همون محتوای اروتیک و فضای بخصوص سریال من رو مجذوب خودش کرد و باعث شد تا بشینم و ادامه اپیزودها و روند داستان رو دنبال کنم. میشه گفت فصل اولش واقعا بلحاظ فیلمنامه تقریبا همون چیزی بود که تصور میکردم و تقریبا چیزی برای ارائه نداشت. یک فضای ملتهب و پرآشوب از زندگی چند نوجوان امریکایی که درگیر مسائلی شدن که من جوان ایرانی شاید صدهابار بدتر از اونها رو به چشم دیدم و تجربه کردم. پس بدین ترتیب بجز محتوای اروتیک و تصاویر و قابهای آرتیستیکی که سریال بهم ارائه میداد تقریبا دنبال چیز دیگهای نمیگشتم.
فصل دو سریال اما جالبتر بود! همون داستانهای نیمهپخته و شاید بیاهمیت فصل اول حالا تبدیل به درامی جذاب شده بود واسم. سرگذشت هر کارکتر رو با جدیت بیشتری دنبال میکردم و دیگه این سریال از نظرم یک سریال صرفا تینیجری خام بیمحتوا نبود و بیشتر داشتم با ابعاد هنری و سینمایی اثر ارتباط میگرفتم. فصل دوم سریال به حدی برام جذاب شده بود که فکر کنم کلش رو تو دو روز تماشا کردم و بعد نشستم به فکر کردن راجع به پلات فیلم و ماجراهایی که اونجا و تا آخر اپیزود نهایی اتفاق افتاده بود.
اما فصل سوم! به جرات میتونم بگم که تو این فصل سریال کاملا از اون فازی که اول فکر میکردم داره فاصله گرفته و یجورایی تبدیل شده به یک اثر فاخر! از کادر تصاویر گرفته، تا گریمها، شخصیتپردازی، سناریو و فیلمنامه، توییستها، سرگذشت کارکترها و حتی دوز دراگهای سریال هم بالاتر رفته... بهطور خلاصه و ساده همهچیز تو این فصل خیلی بهتر شده از نظر من. تا اینجا که سه اپیزود ازش منتشر شده نشستم و هر سهتا رو تو یک روز تماشا کردم و حالا عجیبه، اما واقعا اشتیاق دارم برای انتشار اپیزود جدید تا برم سریع دانلودش کنم و ببینمش.
یه مدلی بارون گرفت که فکر کردم طوفان میامی اومده سمت منطقه ما! رعدوبرق و صداهای مهیبی هم داره!
ولی دوس دارم. کاش همیشه همین مدلی بارون بباره و کشور آباد و سرسبز بشه بعد از اینهمه سال بیآبی و خشکسالی. کاش بتونم بهزودی برم دم دریاچه و پرواز فلامینگوها رو از نزدیک ببینم. 🦩⛈️
یعنی با این قیمتهای جدید دیگه عملا هیچ امیدی به آینده برام نمیمونه. هیچی نمیتونیم بخریم، جایی نمیتونیم بریم. قصد ایجاد ناامیدی و دلسرد کردن کسی رو ندارم، ولی واقعا حتی سادهترین ابزارها و امکانات و حتی مواد خوراکی رو هم نمیشه فراهم کنیم.
بعد از حدود 14 روز برگشتم خونه خودمون و گربهمو دیدم که تو راهرو نشسته و داره گربههای تو حیاط رو نگاه میکنه که با هم بازی و دعوا میکنن. من دیدمش نشسته تو پاگرد و پایین رو نگاه میکنه. اما اون اول حواسش نبود که من از پشت سرش دارم میام بالا. وقتی بهش سلام دادم و برگشت و من رو دید؛ قشنگ دیدم که خوشحال شد و شروع کرد خودش رو برام لوس کردن! از اون ساعتی که رسیدم خونه همش دم پای منه و هرجا میشینم میاد اون نزدیک دراز میکشه. 🥰😬
حالا الان عذاب وجدان دارم که فردا باز قراره برگردم.
وارد هفته دهم و روز ۶۳ قطع دسترسی به اینترنت شدیم.
دیگه حتی جغد دولینگو رو صفحه گوشی هم حوصله و انرژی شمارش روزهای دوری رو نداره.
دیروز صبح پاشدم بیام به بلاگم سر بزنم دیدم باز نمیشه. پیش خودم گفتم لابد بلاگیکس رو هم بستن و این دلخوشی کوچیک ساده هم از دست دادیم..
اما خداروشکر امروز دوباره دسترسی برگشت و باز پیش شماام تا بلاگهاتون رو بخونم و با نوشتههای خودمم سرتونو درد بیارم.